خسته ام از حکایت عشقی که

مثل دو خط موازی با فاصله اندکی که میانشان بود هرگز به هم نرسیدند و سرگردان به راه خود ادامه میدهند.


تو میر‌وي و من فقط نگاهت ميکنم


تعجب نکن که چرا گريه نمي‌کنم


بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم


اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است




لحظه لحظه های عمر آرام آرام به سر می روند


تومیروی


بی آنکه خاطره ای از من با خود ببری


و من چقدر ساده‌ام


كه سال‌هاي سال


در انتظار تو همچنان


كنار اين دفتر پر از خاطره نشسته ام.