ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩم ها


بعضی ﻭﻗﺘﻬﺎ

ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﺸﻦ...

ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻦ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﯾﻪ ﻓﺼﻠﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ
ﺷﺪﻥ ...

ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﻣﯿﺸﻦ، ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎﻡ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ

ﻣﯿﺒﺎﺭﻥ ...


ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ ...


ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﺕ ﭘﺮﺭﻧﮕﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﻪٔ

ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻫﺎﺗﻮ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ...


ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﻦ ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ ﺧﯿﻠﯽ

ﮐﻮﺗﺎﻩ ...


ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻣﯿﺎﻥ ...

ﯾﻮﺍﺷﮑﯿﻢ ﻣﯿﺮﻥ ...


ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺩﻣﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻧﻤﯿﺸﻦ ...


ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺸﻮﻥ

ﯾﻪ ﻓﺼﻞ ﺳﺮﺩ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﻪ . . .

بهانه های دلتنگی . . .



دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار...؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار...؟



تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار...؟




مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار...؟




مثل من آواره شو از چاردیواری درآ !

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار...؟


برای من سخت است . . .


همیشه از تو نوشتن برای من سخت است 

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است


چگونه از تو بگویم برای این همه کور..؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است


خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است


به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است


نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است


قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است


برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است


عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است...