روزی از روزها . . .
آری روزی بود از روزهای خدا . . .
که تو را دیدم .
و شبی بود از شبهای همان خدا . . .
که با تو حرف زدم .
و گوش دادم به تمام نکته هایش
وقتی که می گفتی : ببین تمام مشکلاتم را . . .
دیدم با تمام وجودم تا انتهای آن راه نرفته را.
وقتی می گفتی : بشنو حرفهایم را . . .
شنیدم تمام چیزهایی که به زبان نیاوردی
و فقط چشمانت آن را زمزمه میکرد.
گفتی : بیا . . .
آمدم ولی با پا که نه با سر آمدم
آری با سر آمدم که به زمین خوردم
و الا . . .
پا که می فهمد چه طور باید قدم بردارد تا به زمین نخورد.
گفتی : صبر کن . . .
صبر کردم حتی بیش از انتظار خودم
آنقدر صبر کردم که دیگر برای صبر معنی باقی نمانده.
گفتی : خوب می شود . . .
امیدوار بودم به خوب شدن
خوب شدن همه چی
خوب شدن خودم .!
اما نشد تمام حرف هایت نشدنی بود . . .
یا شاید من اشتباه کردم که به تمام حرف هایت عمل کردم.
ولی خدا امروز چیز دیگری را از زبانش شنیدم . . .
خدا کنه که اشتباه شنیده باشم
و یا دیگر به حرف هایش اهمیت ندهم.
ولی تو که همان خدایی همان خدای روز آشنایی
پس کمک کن که درست نشنیده باشم . . .
وقتی میان حرف هایش
بهم اشاره کرد و گفت :
دیگه برو گم شو . .!!!
من به کدامین راه نرفته بروم
که بتوانم خودم را گم کنم
خدایا من که تمام این راهها را رفته ام . . .
دیگر راهی هست که بتوانم خودم را در آن گم کنم . . ؟
خدایا کمک کن گم شوم . ! ! !
خداوندا :