خیلی دیر شده . . .

 

یه روز خودم و دلم عاشق یکی و دلش شدیم

ولی اون خودمو دلمو از خودشو دلش روند،

دیروز با یه دسته گل اومد به دیدنم با یه نگاه مهربون،

نگاهی که سالها ازم دریغش میکرد گریه کرد و گفت

دلش برام تنگ شده

ولی من فقط نگاش کردم چون کاری نمیتونستم بکنم

فقط وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود...!؟

 

برای همیشه . . .


وقتى که میگى :

دیگه برای همیشه فراموشش کردم

و هیچ احتیاجى بهش ندارى

و تمام بد و بیراه های دنیا رو نصیبش میکنى

دقیقا همون زمانیه که

بیشتر از همیشه دلت براش تنگ شده…..!




تو چه میفهمى….
حال و روز کسى را که دیگر
هیچ نگاهى
دلش را نمى لرزاند..!?!




دارم با اجزاى تشکیل دهنده ام تجزیه میشوم!
آب…
باد…
خاک…
و این “آتش” که تو به جانم انداخته اى…



گردنم درد میکند!
از همان وقتى که همه چیز را به گردن من انداختى!
دوست نداشتنت را…
بى توجهى هایت را…
رفتنت را…




دیگر حرفهاى دلم را انبار نمیکنم!
این روزها…
هر چه را انبار کنى، گرانتر میشود!!





وقتى مرا در آغوش میگرفت،چشمانش را می بست.
نمیدانم از احساس زیادش بود، یا خود را در آغوش دیگرى تصور میکرد…!

خیلی وقته . . .

خیلی وقته تو خیابون سرم پایینه ...
خیلی وقته توجهی به اطراف ندارم ...
خیلی وقته با دقت خودم رو دارم از بقیه جدا میکنم ...
خیلی وقته برای چیزایی که نمیخوام بیخودی تلاش نمیکنم ...
خیلی وقته کسی آزارم نمیده ....
خیلی وقته ...