قانون پایستگی واحد

قانون پایستگی واحد :واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !



شب امتحان شب پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو


دانشجویان ساکن خوابگاه : جنگجویان کوهستان


دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیان شان پو


خانواده دانشجویان : بینوایان


انتخاب درس افتاده : زخم کهنه


اولین امتحان : جدال با سرنوشت


مراقبین امتحان : سایه عقاب


تقلب : عملیات سری

روز دریافت کارنامه : روز واقعه


اعتراض دانشجو : بایکوت

اعتراض برای کیفیت غذا : می خواهم زنده بمانم

دانشجوی اخراجی : مردی که به زانو در آمد


آینده تحصیل کرده : دست فروشی


رئیس دانشگاه : مرد نامرئی


استاد راهنما : گمشده

دانشجویی که تغییر رشته داده : بازنده


سرویس دانشگاه : اتوبوسی به سوی مرگ


کتابخانه دانشگاه : خانه عنکبوتان


اتوماسیون تغذیه : آژانس شیشه ای


التماس برای نمره : اشک کوسه



سوار شدن به اتوبوس : یورش


ترم آخر : بوی خوش زندگی


تسویه حساب : خط پایان


عمر دانشجو : بر باد رفته


مسئول خوابگاه : کارآگاه گجت

 

منتظرم

هنوز دست هایم

در دست های تو بود

که باران بارید

تو رفتی چتر بیاوری

و من هنوز که هنوز است

روی این نیمکت

منتظرم

که یا باران بند بیاید

یا تو با چتر

یا تو بی چتر

فقط برگردی
....

تســـــاوی

 

معلم پای تخته داد می زد،
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :


"یك با یك برابر هست"

از میان جمع شاگردان یكی برخاست،
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟

سكوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آنكه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود؟
وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ا
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد!
حال می پرسم
یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران
از كجا آماده می گردید؟
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:


یك با یك برابر نیست ...

شوق

 

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی  


                  چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟ 


                             چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید  


            اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز 

 
        چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟ 


                    سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال 

 
              نگهی گمشده در پرده رویایی دور  


                              پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال  


 چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
 

                       دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب 
 

لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز  


                  بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب  


                              ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست  


        در دل کوچه و بازار شدم سرگردان  


                   عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم 
 

                         پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان  


        چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس 
 

   جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید  


        دست بر دامن خورشید زدم تا بر من 
 

              عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید  


          حالیا... این منم این آتش جانسوز منم  


   ای امید دل دیوانه اندوه نواز  


        بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم 
 

                   چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز  

 

فروغ فرخزاد

زندگی

 

زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمی دانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم

تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم